|
...حرف هایی برای گفتن... دلسوزیها و شیطنت های ریحانه
|
به زودی اکران میشود
در دست تولید
پیام های بازرگانی یک ماه و ۴۵ ثانیه
به عنوان میان برنامه اینو داشته باشین
آخرین شعری که سرودم

با تو بهار میشوم ، با تو جوانه میزنم
موج امید میشوم دل به کرانه میزنم
با تو شکوفه میدهم مست سرور میشوم
با شب سکوت را رنگ ترانه میزنم
با تو نسیم میشوم دشت به دشت و کو به کو
با تو به زلف آرزو یکسره شانه میزنم
با تو حکومت دلم سان نظامه میرود
تیر امید و عاشفی بر تو نشانه میزنم
با تو غم از میان رود پرده غصه میدرد
با تو به دشت لاله ها راه شبانه میزنم
با تو تمام روزها جشن به پا میکنم
شمع نثارمیکنم گل به میانه میزنم
بی تو غزل فنا شود روح ز شعرم میرود
بی تو تمام روزها بانگ بهانه میزنم .
................................................................سروده ریحانه تقدیم به همه مثبت اندیشان عالم
در این سرمای سخت زمستان آنها در پارک های اطراف زاینده رود قدم میزدند . رویا از اینکه مجید بی خبر آمده بود خیلی ناراحت و غافلگیر شده بود و میخواست هرچه زودتر او را یک جوری رد کند که برود چون اگر مدیر یا امین بویی از این جریان می بردند برای او خیلی بد میشد . مجید که ندیده عاشق رویا شده بود حالا با دیدن او احساسش دو چندان شده بود . رویا به او گفت امروز ظهر بدون حضور من به شرکت برو و با مدیر قرارداد ببند و حالا که منو دیدی و حس کنجکاویت آرام شد برو و دیگه این طرفا نیا . مجید در ظاهر قبول کرد و با مدیر هم قرارداد بست ولی یک هفته دراصغهان ماند و هر روز به نوعی برای رویا مزاحمت ایجاد میکرد .رویا از دست او به ستوه امده بود ولی مجید به او می گفت : که دوستش دارد و قصذ خواستگاری از او را دارد نه قصد مزاحمت . رویا به او گفت که ما به درد هم نمیخوریم و تو باید بروی از شهر خودتان یک دختر بگیری، اما سماجت مجید ادامه داشت .
نا گفته نماند که رویا دلش برای مجید میسوخت و این به خاطر علاقه نسبی بود که از گفت و شنودها نسبت به او دست آورده بود .شاید اگر پای امین در میان نبود رویا روی خوشتری به مجید نشان میداد اما حالا که پای عمل رسیده بودند رویا با یک حساب دو تا دو تا چهارتای سرانگشتی هم به این نتیجه رسیده بود که باید جلوی ادامه این علافه مندی را بگیرد زیرا وفتی عشق پشت تلفن بود ضرری به رویا نمیرسید و بالعکس از اینکه شخصی این همه نسبت او ابراز احساسات میکرد لذت مبرد .هر کس دیگری هم جای او بود همین احساس را پیدا میکرد اما حالا که حرف مجید ازدواج شده بود باید آینده هم نگری میکرد و هم نگاهی به گذشته میانداخت که گذشته رویا پر از امین بود .
بله رویا که از ترس ریختن آبرویش به خود آمده بود از من راه حل خواست و من به او گفتم که خوب چرا جواب خاستگاریش را نمیدهی به نظر می آید پسر خوبی باشد . اشک در چشمان رویا حلقه زد گفت : نه هرگر ، من فقط با امین ازدواج میکنم .
سالها همه خاستگارانم را به خاطر امین از دست ندادم که حالا شوخی شوخی بیام و زن یک آدم غریبه از شهر دیگه بشم . من فکرش را هم نمیکردم که حال مجید تا این اندازه خراب باشد که برای دیدن من به اینجا بیاید . رویا در آن حال با چشمان گریان در بغل من فریاد زد امین جان به خدا غلط کردم .
روز هفتم حضور مجید در اصفهان من و رویا بعد از ظهر در پارک با مجید قرار گداشتیم تا این ماجرا را ختم کنیم . من به مجید گفتم آقا مگر ازدواج الکی است که شما یک دفعه از راه برسید و بگویید من فلان دختر را میخواهم . مجید گفت اولا من از راه نرسیده ام و سه ماه است که این فکر مثل خوره به جانم افتاده در ثانی اگر رویا خانم اجازه بدهند من رسما برای خاستگاری و آشنایی بیشتر به منزل ایشان میآیم تا جای هیچ نگرانی نباشد . من گفتم شما در این سه ماه چه چیزی در رویا دیدید که این تصمیم را گرفتید ؟ مجید گفت من 29 سالم است از 20 سالگی تا کنون به فکر ازدواجم ولی هیچ دختری به اندازه رویا ایده آل من نبوده رویا امروزی است من میخواهم با او به نمایشگاه و کتابخانه بروم افکارش به من نزدیک است نمیخواهم با دختری ازدواج کنم که با او حرفی برای گفتن نداشته باشم ما هر دو در زمینه کامپیوتر تجربه داریم و می توانیم یک شرکت خوب راه بیندازیم . من گفتم شما هم مثل همه جوانها یک قصر رویایی برای خود ساخته اید وقتی مجبور شدید اولین قسط کرایه خانه را بدهی و هر روزپول گوشت وپیاز بدهیی همچنین پس گردنت میخوره که نمایشگاه رفتن و عشق و عاشقی از سرت بپره . اینها که نشد دلیل شما تا کنون با کدامیک از دختران شهر خود حرف زده اید ؟ شاید در بین آنها دخترانی با این روحیات زیاد باشند .شما با هر کس مدتی همصحبت شوید همین احساس را نسبت به او پیدا میکنید و این زود گذر است . آشنایی شما یا رویا یک تصادف بود که تمام شد لطفا بروید و مزاحم نشوید . مجید گفت :" باشد میروم اما رویا را هم با خودم میبرم ، بعضی وفتها زندگی ادم با یک تصادف زیر و رو میشود و این هم تصادف من است که سالها در کمینش بودم." من گفتم باز هم که حرفای تخیلی زدی این حرف ها مال قصه ها و فیلم هاس . آخه زندگی که این چیز ا نیست .
رویا برا اینکه احساس تنفر در مجید ایجاد کند گفت: آقا اصلا من از قیافه شما بدم می آید . مجید گفت باشد من هر جور تو بخواهی اعضای صورتم را عمل جراحی میکنم پول کافی هم برای این کار دارم ،آنقدر زندگی خوبی برایت درست میکنم و عشقم را به پایت میریزم که قیاقه ام برایت عادی شود دیگه چه میخواهی ؟ رویا گفت :اصلا تو یک ترک هستی ،اینجا پشت سر ترکا جک میگن من از ترکا بدم میاد من پایم را از اصفهان بیرون نمیگدارم . مجید گفت : من زندگیمو به خاطر تو به اصفهان میارم و اینجا با هم زندگی میکنی . من گفتم آقا شما فکر کردین زنگی کردن اینجا آسونه ؟ شما تو شهر خودتون برای خودتون کسی هستین احترام دارین . این همه جوون که اینجا می بینید تحصیلات و مهارتشون از شما بیشتره ولی برایشان کار نیست . میخواهی بیائی اینجا بیکار و بدبدخت بشی. ؟
رویا گفت بذار حرف اخرم را بهت بزنم . من شخص دیگری را دوست دارم و به غیر او با هیچ کس ازدواج نمیکنم مجید گفت : من هر کاری اون کرده ده برابرش را برایت میکنم و کاری میکنم که به کل او را از یاد ببری هیچ کس به اندازه من تو را دوست ندارد من این را به تو ثابت میکنم توفقط با من خوشیخت میشوی .
من گفتم : آقا مگه شما غرور ندارید؟؟ هرکس دیگه جای شما این همه فحش شنیده بود ت حالا رفته بود پی کارش . من به خاطر رویا همه چیز را تحمل میکنم .فحش میخورم ، کتک میخورم ،اصلا من برایش جان میدهم .
مجید بد جوری عاشق شده بود و عقل از سرش پریده بود به هیچ وجه کوتاه نمی آمد. پیش خودش جریان را تمام شده فرض میکرد و رویا را متعلق به خود میدانست . باید کاری میکردم .
من گفتم : اصلا رویا نامزد دارد و قرار است به زودی ازدواج کنند تا الان هم به خاطر اینکه دلتون نشکنه این را به شما نگفتیم ولی الان مجبور شدیم . رویا گفت راس میگه ، من دارم ازدواج میکنم .
مجید گفت چرا تا کنون حرفی به من نزدی؟
من گفتم رویا خودش هم نمیدانست در خانواده آنها رسم است که پدر برای دختر تصمیم میگیرد ، پدرش چند سال پیش رویا را با یکی از اقوام نامزد کرد و برای اینکه رویا به درس و کارش برسد به او چیزی نگفت تا سربازی نامزدش تمام شود ،و کارش مشخص .
رویا گفت : بله چند روز است که او را دیده ام و عاشقش شدم .
مجید گریه کرد و گفت این یه دروغه من تا با چشمای خودم نبینم باور نمیکنم . من گفتم شما فردا بیا شرکت ما هم از نامزد رویا دعوت میکنیم بیاید تا از زبان خودش بشنوی.
رویا نگاه نگرانی به من انداخت و زیر لب گفت : آخه ؟؟؟ پروین !
مجید که باورش نمیشد به خاطر اینکه فردا بتونه ما را راضی کنه قبول کرد .
ما مجید عاشق پیشه که دیوانه شده بود و عقل از سرش پریده بود را تنها گذاشتیم و رفتیم .
رویا در راه به من گفت : این چه حرفی بود که زدی ؟ حالا نامزد از کجا بیاوریم ؟
من اولش خیلی سعی کردم تا رویا را قانع کنم خانواده اش را جریان بگذارد و ار آنها کمک بگبریم ولی او به هیچ وجه راضی نشد . به خاطر همین به رویا گفتم: پس من یک نفر را برای ایفای نقش نامزد میاورم و تو حق اعتراض نداری . و او کسی نبود جز امین . انتخاب امین بی غرض نبود زیرا من میخواستم با این کار احساس امین را نسبت به رویا تقویت کنم تا بلاخره با رویا ازدواج کند و رویا از این سردرگمی نجات پیدا کند . من به امین زنگ زدم و قضیه را پیچوندم و بهش گفتم که شخصی به بهانه خاستگاری مزاحم رویا میشود و ما نمیخواهیم پلیس یا خانواده رویا بویی از این ماجرا ببرند چون در این صورت خانواده اودیگر اجازه نخواهند داد که سر کار بیاید تو بیا و برادری کن و نقش نامزد غیرتی رویا را بازی کن تا از دست مزاحم خلاص شود . امین که سرش برای ماجرا جویی درد میکرد قبول کرد و گفت غلط کرده مرتیکه به آبجی رویا بگو عکس بدهد جنازه تحویل بگیرد چرا زودتر خبرم نکردید؟؟ ... با او هماهنگ کردم که چه بگوید و گفتم برای اینکه طبیعی تر جلوه کند تو یک لحظه دست رویا را بگیر و امین هم قبول کرد، سپس رویا را در جریان گذاشتم .
صبح فردا وقتی مجید به شرکت آمد رویا ایستاد و ایمن را که کنرش نشسته بود به عنوان نامزدش معرفی کرد و مجید را به عنوان مشتری ، امین جلوی مجید دست رویا را گرفت و به گوشه ای برد و یک عکس که روی موبایلش بود را نشانش داد تا صحنه طبیعی جلوه کند . مجید بیچاره که بغض گلویش را گرفته بود برای آخرین بار نگاه حسرت آمیزی به رویا کرد و گفت من میروم وفتی آقای مدیر آمدند برای قرارداد میآیم . من که احساس مجید را درک میکردم او را تا راه پله ها همراهی کردم . مجید در پله ها ایستاد سرش را به دیورا تکیه داد و گریست و گفت رویا با من بد کرد . باید از همان اول میگفت که نامزد دارد حالا مانده ام چکونه با این مساله کنار بیایم ؟
چونه ذهن خودم را از او پاک کنم . من گفتم بله این بازی از اول نباید شروع میشد اما شما هم نباید از پشت چت و تلفن به کسی دل میبستید . حالا از شما خواهش میکنم هرچه اطلاعات از رویا دارید دور بریزید ما هم برای خوشبختی شما دعا میکنیم . مجید گفت آنقدر رویا را دوست دارم که به خاطر خوشبختی اش سکوت میکنم و سعی میکنم همه چیز را فراموش کنم اما بد نیست رویا این را هم بداند که شانس آورد با من طرف شد معلوم نیست اگر کسه دیگری به جای من بود برای انتقام زندگی او را به منجلاب میکشید . اما من فقط برای خوشبختی اش دعا میکنم . از مجید تشکر کردم و از او خواستم که اگر نیاز دارد چند دقیقه ای با او بمانم ولی او گفت که میخواهد تنها باشد . مجید همان شب به شهرش بازگشت .
وقتی به شرکت برگشتم دیدم مهرنوش و هاجر روی سر امین و رویا پارچه کشیده اند که مثلا دارند قند میسابند و گیل میکشیدند و امین و رویا هم میخندیدند . در آن لحظات در دل رویا قند آب میکردند چون هم از دست مجید نجات پیدا کرده بود هم پیش خودش فکر میکرد با این کار تلنگری به امین وارد شده و همین روزهاس که کار را تمام کند بعد امین از من پرسید اجازه خانم معلم میتوانم از لباس دامادی خارج شوم ؟ من هم گفتم بله تمام شد و هرکس سر کار خودش رفت .
روزهای بعد بر خلاف انتظار ما امین همچنان سکوتش را ادامه داد و حرفی از ازدواج با رویا نمیزد و مجید در افسردگی کامل به سر میبرد او قصد داشت تا آخر عمر به عزای رویا بنشید و توان دل بستن به شخص دیگری نداشت به خودش قول داده بود که تا آخر عمر ازدواج نکند چون چشم ترس شده بود و عاقبت هر عشقی را همینگونه پیش بینی میکرد .
یکسال به همین منوال گذشت .رویا از دست امین به ستوه امده بود . به من میگفت از چشمانش میخوانم که مرا میخواهد ولی نمیدانم چرا به روی خود نمیآورد .من دیگر نمیدانم جواب خانواده ام را چه بدهم . خدایا کمکم کن .
_ من : من حس میکنم این حس یک طرفه باشد وگرنه تا به حال امین یه حرفی زده بود .
_رویا: این محال است من قسم میخورم که امین مرا دوست دارد .
_من :رویا جان بیا و خودت را نجات بده ، یک کلمه به او بگو که دوستش داری فوقش این است که او میگوید تو را دوست ندارد اما عوضش راحت میشوی و مسیر زندگیت مشخص میشود .
_رویا: نه هرگر من چنین کاری نمیکنم . من غرور دارم ، در همه جای دنیا رسم است که مرد از زن خاستگاری میکند . من خجالت مکیشم . من از این کار حیا میکنم
_من: حیا را باید آن موقع میکردی که با احساسات مجید بیچاره بازی کردی نه الان که باید سرنوشت خودت را معلوم کنی و خودت را نجات دهی .متاسفانه تو هنوز یاد نگرفته ای که چه چیز را کجا باید به کار ببری
رویا شرمگین شد و سرش را پایین انداخت من از او معذرت خواهی کردم و ادامه دادم
_من : اصلا میخواهی من یا یک نفر دیگر به عنوان واسطه با امین صحبت کنیم .
_رویا : نه نه نه . امین خودش باید اقدام کند . این جوری من سبک میشوم .
_من: مطمین باش من یه جوی با امین حرف میزنم که فکر کند این یک پیشنهاد از طرف خودم است و تو اصلا خبر نداری
_رویا : تو حس مرا درک نمیکنی من میخواهم انتخاب شوم نه پشنهاد ، میخواهم حس کنم که او عاشق سینه چاک من است .این را میفهمی ؟
متاسفانه رویا هم مانند مجید دور خودش حصاری از تخیلات و آرزوهای رماتیک کشیده بود و نمیدانست بعد از ازدواج خواهد فهمید که زندگی با آنچه او فکر میکرد چفدر متفاوت است . من منکر عشق بعد از ازدواج نیستم اما اینها بیشتر به افکار بچه گانه شبیه بود تا عشق واقعی که من برای مدتی هرچند کوتاه در اوایل ازدواجم آن را لمس کرده بودم .
خودم را جای رویا گذاشتم و گفتم اگر من هم جای او بودم همین حرف ها را میزدم ولی اکنون از روی تجربه ای که به دست اورده ام نظر میدهم که رویا آن را ندارد .
ای کاش ما یاد میگرفتیم تجربه های دیگران را باور کنیم و یک باردیگر خودمان امتحانش نکینم . افسوس که آدمی ...............
![]()
![]()
دختر ها توجه نمی کردند که انسوی خنده های آنان پسری هست که به شدت گرفتار مسائل عاطفی شده . دختری به نام رویا که حتی چهره اش را هم ندیده تمام فکر و ذهن آن پسر را پر کرده . مجید حتی وفتی سر کلاس تدریس میکرد هواسش پی رویا بود شبها دیر خوابش میبرد و دیدن رویا برایش یک آرزو شده بود . منتظر بود تا امتحانات آخر ترم تمام شود و برای دیدن رویا به اصفهان بیاید . مجید چند بار این موضوع یعنی دیدار حضوری با رویا را با او مطرح کرده بود ولی رویا به شدت مخالفت میکرد و به او مبگفت که بگذار روابطمان در همین حد باقی بماند .
صبح ها من زودتر از همه به محل کارمان می آمدم و حدودا یک ساعت بعد بقیه بچه ها کم کم حاضر میشدند . بهمن ماه یک روز صبح وقتی که به غیر از من هنوز کسی وارد شرکت نشده بود زنگ شرکت به صدا در آمد من در را باز کردم .جوانی بلند بالا و چهار شانه با شکم جلو و موهای سیخسیخی پشت در بود . گفتم بفرمایید ، به چشمای من زل زده بود و میلرزید آب دهانش را به سختی فرو داد و گفت شرکت شاور اصفهان همین جاست ؟ به تابلوی بالای در اشاره کردم و گفتم می بینید که همین جاس . امرتون را بفرمایید ، گفت من برای قرار داد خرید از شرکت شما از راه دوری به اینجا امده ام . گفتم هنوز مدیر نیامده است . تشریف بیارید تو تا ایشان بیایند . با صدای لزران از من پرسید شما مسیول فروش شرکت هستین ؟ گفتم نه ایشان هم هنوز تشریف نیاورده اند . مدتی به سکوت محض گذشت ولی نگاه نگران آن مرد به در شرکت بود و با شنیدن هر صدایی مثل به هم خوردن در شرکت های مجاور به شدت میلرزید و از جا می پرید . من برایش آب آوردم و از او پرسیدم که شما قبلا هم از ما خرید کرده اید ؟ گفت بله چند ماه پیش به صورت پستی و الان برای خرید تجهیزات بیشتر مایل به پرداخت اقساطی و قرارداد کتبی هستم . از من پرسید مسئول فروش معمولا ساعت چند میآید ؟ بهش گفتم کار شما با مدیر است نه او .
مرد جوان لهجه آدزی داشت . شستم خبر دار شد که این خود مجید است . به کنایه از او پرسیدم آدرس ما را از کجا پیدا کردین . ؟ جواب داد : خیلی راحت روی بسته های پستی نوشته شده بود . گفتم جناب ببخشید جسارتا چرا بعد چند ماه اشتراک حالا تشریف آوردین ؟ گفت که کار من تدریس است و الان تعطیلات بین دو ترم است و من فرصت کردم که حضورا خدمت برسم .
کم کم آبدارچی و بقیه افراد از جمله رویا آمدند . رویا بدون اعتنا به ان مرد جوان به اتاقش رقت و پشت میز نشست و شروع به کارکرد ، گوشی را برداشت و به یکی از مشتری ها زنگ زد ، مجید در سالن نشسته بود و من و رویا توی اتاقمان . مجید صدای حرف زدن رویا را شنید و او را شناخت . رنگش مثل لبو سرخ شده بود و میلرزید . آبدارچی به اتاق ما آمد و به رویا گفت که آفایی برای قرارداد خرید آمده و منتظر مدیر است بهش چی بگم ؟ رویا گفت بگو بیاد تو اتاق من ببینم چی میگه .
مجید وارد شد و در دهانه در اتاق مکث کرد و به رویا زل زد . من که خنده ام گرفته بود سرم را روی میز گذاشتم . رویا به صندلی اشاره کرد و گفت بفرمایید . مجید در آن سرمای زمستان به شدت عرق میریخت . و صورتش را با دستمال پاک میکرد . با لرزش صدای شدیدی گفت من یک سری تجهیزات ISP میخواهم .رویا شروع به معرفی مدل های مختلف و قیمتاش کرد یک برگه هم به مجید داد تا با لیست محصولات مان بیشتر آشنا شود . مجید چنتا سوال دیگه هم پرسید . رویا به صداش شک کرد ولی به ذهنش نرسید که این مرد مجید باشد و در نظر خود این امر را محال می دانست . مجید پشت برگه لیست قایم شده بود و عمیقا رویا را نگاه میکرد . من با صدای بلند به رویا گفتم ظاهرا ایشان قبلا مشتری ما بوده اند . رویا از او پرسید کی ؟ گفت: چند ماه پیش کارتریج فرستادین آذربایجان . رویا هول کرد و گفت برای خود شما فرستادم ؟ گفت بله من مجید احمدلو هستم .
رویا سرجاش خشکش زد و به طرز هولناکی دستی به سر و صورتش کشید و روسری شو صاف کرد . گفت: چرا اومدی اینجاااااا؟ مجید یه نگاهی به من انداخت و من من کرد ؟ رویا گفت راحت باش ایشان غریبه نیستد من گقتم آقای احمدلو ذکر خیر شما را شنیده ایم . مجید گفت برای بستن قرارداد آمد ام و دیدن تو .رویا عصبانی شد و داد زد چرا با من هماهنگ نکردی ؟؟؟ این کارا چیه که میکنی ؟ مجید گفت: فکر نمیکردم از دیدن من عصبانی بشی رویا گفت آقا خجالت بکش برا چی اومدی اینجا ؟ من لبم را گاز گرفتم و گفتم رویا آروم باش صداتو میشنون . رویا کیفش را برداشت و به من گفت امروز را کامل برایم مرخصی رد کن و به اتفاق مجید رفتند بیرون .
این داستان ادامه دارد
رویا به حرف من گوش نداد و بلا فاصله با مجید تماس گرفت وبه خاطر قطع شدن گوشی ازش معذرت خواهی کرد. به اون گفت :" یکی از همکارام قطع کرد اون یه زن عقده ای هست و شوهرشم با همین کاراش فراری داد تا آخر طلاقش داد .حالا هم از اینکه کسی خودشو تحویل نمیگیره حسادت میکنه و به همه گیر میده . "
من از حرفای رویا خیلی ناراحت شدم ولی به خاطر اینکه دوستیمون به هم نخوره از گوش کر و از چشم کور شدم و با خودم گفتم رویا اولین باری بود که در مورد من اینجور حرف میزد حتما من زیاده روی کردم .
از همه گفتم به جز خودم
بله رویا راست میگفت من یک زن مطلقه بودم و یک سال و چند ماه بود که از همسرم جدا شده بودم . من پروین 35 ساله و از همه کارمندای شرکت بزرگتر بودم . 5 سال با همسرم زندگی کردم ولی اصلا با هم تفاهم نداشتیم . اون یک مرد گوشه گیر و منزوی بود که همیشه توی خونه پای فیلم و سی دی هاش نشسته بود و همه جور تفریح و اطلاعاتش را از همین راه کسب میکرد ، هر گونه رفت و آمد و مهمانی را بیهوده میدانست و من برعکس اون اهل مسافرت و مهمانی بودم فعالیت اجتماعیم زیاد بود، دوستای زیادی هم داشتم و همسرم از این بابات ناراضی بود . ما خیلی راحت از هم جدا شدیم و این خواست هر دومون بود ولی مردم اصلا برخورد خوبی با این موضوع نداشتن و همه منو زن شلخته ای تصور میکردن که نتونستم شوهرمو جمع و جور کنم . گوشم پر از زخم زبون ها و کنایه های این و اون بود .
به غیر از من و رویا و امین چنتا کارمند دیگه هم توی شرکت بودن از جمله: مهرنوش و هاجر، که اونا کم سن و سال بودن و دوستای جونجونی رویا . این روزا کار رویا و دو تا دوستاش این شده بود که متنا و اس ام اس های عاشقانه مجید را بخونن و از روی مسخره گی بزنن زیر خنده . وقتی که صدای زنگ اس ام اس گوشی رویا بلند میشد رویا فریاد میزد بچه ها بدویین بیایین ترکه بعد همگی دور گوشی رویا حلقه میزدن و میزدن زیر خنده به طوری که از شدت خنده اشک از چشماشون میریخت . یعضی وقتا هم که مجید زنگ میزد رویا گوشی را میذاشت روی بلند گو تا دوستاش هم صدای التماساشو بشنوند و همشون با هم میخندیدن . یک بار منو هم دعوت کردن و یکی از نامه های مجید را با صدای بلند خوندن .نامه ای فوق العاده سوزناک بود که جگر هر سنگدلی را خون میکرد .
کم کم این کار برای رویا یک عادت شد . حالا اگر مجید یک ثانیه دیر تماس میگرفت رویا نگران میشد . یک روز آبدارچی شرکت زیرآب دخترها را پیش مدیر زد و رویا از ترسش به مجید گفت که هر روز فقط سر ساعت 11 زنگ بزنه و هر روز از صبح لحظه شماری میکرد تا ساعت 11 بشه . رویا همه این کارها را انجام میداد در حالی که ادعا میکرد که این شیطنت ها برای خنده و مسخره بازی هست و هنوز هم امین را دوست دارد و منتظر اوست .
ادامه داستان بعد امتحانام نیمه های تیر
خداا نگهدار
روزهای بعد متوجه شدم که رویا بیشتر با مجید صحبت میکند و گاهی هم با او چت میکند و حتی اگر خط اشغال بود به موبایل رویا زنگ میزد . رویا بیشتر با مجید در مورد کامپیوتر که رشته کاری و تحصیلی هر دوی آنها بود حرف میزد و چون مجید اطلاعات خوبی داشت به همه سوالات رویا جواب میداد ولی خیلی خودمانی و راحت با هم حرف میزدند . بعد از مدتی کم کم مجید شروع به فرستادن اس ام اس ها و ایمیل های عاشقانه کرد و به رویا میگفت مگر من تو را نبینم .خیلی دلم میخواهد ببینم پشتت این صدا چه شخصیتی هست که اینقدر پر انرژی و شاداب است از زبان ریختن و سرکار گذاشتن کم نمی آورد . رویا دیگه خیلی داشت زیاده روی میکرد . جوان بدبخت مردم یک دل نه صد دل عاشق شده بود .
یک روز که صدای قهقه های رویا خیلی بلند شد گوشی را از دستش گرفتم و قطع کردم و بهش گفتم رویا میدونی این کار خیانت به امین هست ؟ گفت من امین را میپرستم حالا بیام و بهش خیانت کنم ؟ نه بابا این ترکه را سرکار گذاشتم بذار چند روزی خوشمون باشه بعد هم یه کاری میکنم به کل دیگه قطع رابطه کنه .
ـ من:رویا جون مواظب حرکاتت باش که بعدا پشیمون نشی .
ـ رویا : آخه من که این یارو را نمیبینم . خونشونم اون سر دنیاس واسه چی پشیمون بشم ؟
ـ من:ولی اگه به این کار عادت کردی دل کردن برای تو هم سخت میشه!
ـ رویا:هه هه هه هه من به این عادت کنم ؟؟؟ حرفایی میزنیا ؟ دل کندن ؟؟؟؟؟ من اصلا دل نبستم که بخوام بکنم .من جنبه این جور چیزا دارم .
ـ من:رویا جان همه ما هرچه قدر هم که به قول تو با جنبه و سرخت باشیم در برابر مسائل عاطفی به خصوص وقتی که طولانی بشه کم میاریم . همه ما از گوشت و پوست و استخوانیم نه آهن .همه ما احساس داریم .مواظب خودت باش که کار دست خودت و جوون مردم ندی .
_ رویا: خیلی املی ، جنیه هیچ جیز را نداری ازت بدم اومد تو در مورد من چی فکر میکنی که اینجوری حرف میزنی ؟
ـ من:عزیزم مطمئن باش از گزند رعایت نکردن اخلاقیات در امان نخواهی بود . حتما بین آدمی از که گناه پرهیز میکنه با آدمی که به بهانه جنبه داشتن اونو انجام میده فرق هست . ما یاد گرفتیم غیبت کنیم و بگیم حالا غیبتش نباشه . بعضی از کا را انجام بدیم و بگیم آدم دلش باید پاک باشه . بعضی کارا انجام بدیم و بگیم یک شب که هزار شب نمیشه .بعضی کارا هم که نشانه تمدن و امل نبودن هست گاهی هم میگیم من جنبه دارم و از اونایی نیستم که جو گیر بشم . پس کی میخوایم اخلاقیات را رعایت کنیم عزیزم ؟ ؟؟؟؟؟؟
قبلا گفتم که : رویا روحیه شوخ و شادی داشت پشت تلفن کم مزه نمیریخت .
.و اما مجید :
مجید یک پسر آذری زبان 29 ساله و اهل یکی از شهرستانهای اطراف ارومیه بود . مهندسی نرم افزار خونده بود و در دانشگاه آزاد شهرشون استخدام شده بود هم تدریس میکرد و هم کارای دیگه . پسر زرنگی بود و برای خودش هم جداگانه یک شرکت تاسیس کرده بود . و از قضا آگهی شرکت ما را توی اینترنت دیده بود و برای خرید وسایل شرکتش با ما که اون زمان تنها نمایندگی یک کارخانه معتبر را تو ایران داشتیم تماس گرفت و با رویا صحبت کرد . رویا هم از طریق پست سه عدد کارتریج پرینتر مورد نیاز مجید را براش ارسال کرد و قرار شد که مجید اونا را امتحان بکنه و اگه راضی بود باز هم از شرکت ما خرید بکنه . یک روز دیدم رویا داره با تلفن با یه نفربا لهجه آذری صحبت میکنه جوری که داره انگار ادای شخص مقابل را در میاره و شوخی پشت شوخی . ازش پرسیدم رویا با کی هستی؟ گفت :مشتری جدیده و با لهجه ترکی حرف میزنه و یک هفته اس هی زنگ میزنه سوال میپرسه . منم دیدم ادم با ا حالیه ، یکم سر به سرش گذاشتم . بهش گفتم امان از دست تو رویا میدونی که اگه مدیر بفهمه به جای کار شوخی میکنی خیلی ناراحت میشه . گفت : من دارم از این راه مشتری جمع میکنم ، منشی باید خوش برخورد باشه و تازه مگه من چی بهش گفتم که اینجوری با من حرف میزنی ؟ من خندیدم و دیگه چیزی بهش نگفتم .
اون روز بعد از ظهر من و رویا با هم به خونه برگشتیم و توی را به پارک رفتیم و با هم حسابی صحبت کردیم . ازش پرسیدم
_رویا تصمیمت برای آینده چیه ؟
_میدونی که منتظر امین هستم و به هیچ کس دیگه فکر نمیکنم .
_به نظر من امین پسر خوبیه ولی همتش کمه ، به خاطر بیپولی خودش را باخته و قدرت تصمیم گیری نداره . اصلا اومدیم و امین تا دو سال دیگه هم هیچ اقدامی نکرد ، بلاخره میخوای چی کار کنی ؟ چرا باهاش جدی صحبت نمیکنی ؟ جواب خانواده ات را چی میخوای بدی ؟
_من تا آخر عمر هم منتظر امین میمیونم و فقط به خودش فکر میکنم نه پولش . اگه شده شبا زیر پله هم بخوابم با امین ازدواج میکنم .مطمئنم که اونم منو دوست داره و به کسی جز من دل نمیبنده و به زودی حرف آخر را میزنه . ما با هم خوشبخبت میشیم ولی من خجالت میکشم این حرفا را بهش بزنم یا ازش بخوام که ازدواج کنیم میدونی که ؟ برای یه دختر خیلی سخته که .......امین خودش پا پیش میذاره من مطمئنم .
_چی بگم رویا جون ایشالا که به آرزوت برسی و خوشبخت بشی .
ادامه به زودی در پست بعدی
به نام خدا
این داستان واقعی است
تقدیم به جوانان پاک ایران زمین
رویا همکار من که حدود ۲۵ سال سن داشت در یک شرکت خصوصی
خدمات کامپیوتری در اصفهان کار میکرد و مسئول بخش فروش سخت افزار
بود . اون بیشتر کارش با تلفن بود .مثلا مشتری ها زنگ میزدند و اجناس
رابه رویا سفارش میدادن .گاهی هم ایمیلای مربوط به بخش فروش و یا
سفارشات را چک میکرد و یا با مشتری ها چت میکرد و گزارشش را به
مدیر میداد . بعضی وقتا هم که مشتری ها موقع کار کردن با وسایل به
مشکل برمیخوردن این فقط رویا بود که با تلفن کارشونو راه میانداخت . ما از
شهرای مختلف ایران سفارش میگرفتیم . گاهی وقتا مشتری ها از بس با
رویا حرف میزدند با هم خودمونی میشدند و رویا هم که روحیه شوخ و
شادی داشت پشت تلفن کم مزه نمیریخت . ما هم که پشت میز مشغول
کار خودمون (برنامه نویسی )بودیم از دست رویا و شیطنتاش میخندیدیم .
مسئول بخش گرافیک و تایپیست شرکت هم پسر بیست و هفت-هشت
ساله ای بود به نام امین . امین هم عین خود رویا شوخ و شاد بود و از اول
تاسیس شرکت حدود سه سال همه با هم همکار بودیم . من دوست
صمیمی رویا بودم و از علاقه رویا نسبت به امین خبر داشتم . البته امین
هم به رویا بی علاقه نبود ولی همیشه این قضیه را به شوخی و مسخره
عنوان میکرد و هیچ گاه از رویا رسما خواستگاری نمیکرد و بهانه اش هم
این بود که حقوقش کمه و خونه و ماشین نداره و رویا را همیشه در انتظار
بود تا امین اقدامی بکنه و به خاطر امین همه خاستگاراش را که بعضا
آدمای متشخص و تحصیل کرده ای هم بودند و در مقایسه با امین جای
تامل داشتند را رد مکیرد . خانواده رویا از این بابت خیلی ناراحت بودن ولی
علت را نمیدانستند .
ادامه به زودی در پست بعدی
صحنه ای را دیدم که :
یکی از مسافران بی فرهنگ بی وجدان لا ابالی لا قید با اسپری اکثر خانه های دو طرف 33 پل را با اسپری مشکی پر رنگ و بسیار بد خط پر ازنوشته های به قول خودشان یادگاری کرده بود . به خدا قسم خیلی ناراخت شدم و خیلی خجالت کشیدم از این صحنه و توان نگاه کردن به این منظره را نداشتم . آجرهای زیبای 33 پل نمایی بسیار زشت پیدا کرده بود و از آن بدتر یک گروه توریست خارجی آنجا بودند که از راهنما میخواستند ان جملات را برایشان ترجه کند . و بسیار قبیح تر آنکه این جملات در مورد زندگی شخصی آن شخص بود که نام شهر و محله و نام کسی که دوست داشت را انجا نوشته بود و قسم خورده بود که دارم از عشق تو میسوزم و..... این چرت و پرت ها که جوانان امروزی دل به ان بسته اند .
آخر خود خواهی تا چه
حد ؟
چرا با ممکلکت خودمون دشمنی میکنیم ؟ چرا چهره شهر را به لجن میکشیم ؟ چرا باید آثار باسانی هزاران ساله ما اینگونه زشت و کثیف شوند ؟ مگر هر جایی جای این بی فرهنگی هاست ؟ گذشته از 33 پل و اصفهان که یعنی خیر سرش شهر تمیز ایران است من چون زیاذ مسافرت میکنم از این جور مسایل در شهرهای دیگر زیاد دیده ام . در یکی از محله های بالا شهر کرمان که ساختمانهای شیک و جدید و فضای سبز زیبایی در آن درست کرده بودند یک بی رحم از خدا بیخبری برداشته بود و باز هم با اسپری با خط درشت و زننده روی تابلوهای بسیار زیبای یک هتل بین المللی حرف های زشت و رکیکی نوشته بود که مثال آن را در توالت های بین راهی در جاده ها میتوان یاقت .آخر چرا ؟؟؟؟؟؟
خوبان سلام
یکی از دوستانم مطلبی نوشته بودند با این عنوان که آمدنت تصادفی نیست و با این مضمون که حالا که آمدن ما تصادفی نیست پس هدف و وظیفه ای داریم که باید انجام بدهیم و پیوسته بکوشیم تا به پیروزی برسیم
ولی به نظر من آمدن کاملا تصادفی بود چرا که هرچه میخواهم بکوشم تا به پیروزی برسم تار عنکبوت روزگار رهایم نمیکند . بله آمدن من تصادفی نبود من با هدف خلق شدم و هدف هم برای خودم انتخاب کردم . اما در این روزگار در این ایام و در این کشور دیگر توان تحمل بار بی فرهنگی مردم را ندارم . خسته شده ام . زود قضاوت نکنید ، خواهش میکنم بهتان بر نخورد ، خود من هم یک ایرانی هستم ، عاشق کتیبه ها و ستون های تخت جمشید و بیستون ، عاشق شعر و هنر و ادبیات ایرانی و به اینها میبالم به علاوه انکه مسلمان هستم و عاشق شخصیت والای حضرت محمد و خلق خوش و نیکوی او . اما بیاییم قبول کنییم که با تیشه بی فرهنگی ریشه نیاکان خود را کنده ایم و مانع پیشرفت کشور عزیز خود شده ایم .
من که در زیبا ترین و تمیزترین شهر ایران زنگی میکنم (اصفهان)خوشبختانه تا حدود زیادی نسبت به شهروندان سایر شهرها از دایره آلودگی های شهری بی سامانی ها و بی دلسوزیها مستثنی هستم اما چند روز پیش که از جلوی سی و سه پل رد میشدم صحنه ای را دیدم که از ایرانی بودن خودم خجالت کشیدم .