تبليغاتX
مهمانسرای ادیبان
اشعار - چکیده ها و طنزهای من

هرچه بگندید نمک میزدم

وای به حالم که نمک گند زد (دستکاری در ضرب المثل های شیرین فارسی )

تا حالا شده بری سر قوطی نمک ببینی کپک زده ؟

یا ظرف عسل کپک بزنه ؟

تا حالا دیدی دیواری که همیشه بهش تکیه میدادی تا خستگی ات را در کنی روی سرت فرو بریزه ؟

تا حالا شده  تو یک باغ سوار تابی بشی که طناب بلندی داره وقتی سوارش میشی تاب میخوری  میبردت تا خود ابرا ..دلت قلقک میشه... اون باغ سبز میره زیره پاهات ...احساس شادمانی میکنی که تا حالا هیچوقت نداشتی ،تازه هیجانش وقتی بیشتر که وقتی محکم تر تاب میخوری و  ترس از برخورد به درختای مجاور یا افتادن تو لته ای که مش رحیم آب داه و الان زیر پاته هم بهش اضافه میشه

حالا اگه حس کنی طنابی که روش تاب میخوردی کم داره میپوسه به نظرت همه اون شادی و شعف به چی نتدیل میشه ؟

اصلا بذار یه جوره دیگه برات بگم

تا حالا شده حس کنی درختی که همیشه از سرما و گرما زیر سایش پناه مبردی الان شده لونه کرکس؟

تا حالا شده حس بارانی که همیشه مایه شادابی و نشاط باغ ها بوده الان به باران اسیدی خطر ناک تبدیل شده ؟

اگه قوطی نمک کپک بزنه همه این چیزا را میبینی

چی گفتمها خودم هم نفهمیدم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:17  توسط ریحانه شايگان   | 

سلام ای روزگار تلخ

سلام ای کهنه دیروز

سلامت میکنم ای دوست

انیس و مونس هر روز

 

دوباره آمدم اما

غریبانه ، پریشان تر

دو چشمم جنگل است انگار

همیشه زیر باران ، تر

 

همیشه با تو بودم من

چه در غوغا چه در خلوت

خدایا راز تنهائیم

مجازات است یا حکمت ؟؟؟

 

درون من پر از غوغا است

اگرچه دست من خالی است

نفس در سینه محبوس است

اگرچه زندگی جاریست

 

سلامت میکنم اما

خداحافظ ، که من رفتم

بمان ای تلخ جاویدان

که گشتی راحت از دستم

 ..............................................سروده ریحانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:3  توسط ریحانه شايگان   | 

ناز گلای مهربونم سلام

با اینکه اصلا موقعیتش نبود دلم نیومد آپ نکنم و در مهمانسرای ادبی رستم بانو را تخته کنم

از اونجایی که چشمه شعر و ادب من خیلی وقته خشکیده و تا خشک شدن زاینده رود عزیزم ادامه داره خواستم که در باب فرهنگی – پزشکی مطلبی را براتون بنویسم

من ، بله همین خود من ، یعنی سرکار علیه ریحان الملوک رستم زاده تا همین یکی دو سال پیش هم به خیلی چیزا اعتقاد نداشتم از جمله همین طب گیاهی و سنتی و خیلی از کارای دیگه .اما دست روزگار گاهی همچین پس گردن ادممیزنه که که کسایی مثل من با اون همه ادعای روشنفکری حتی به جادو جمبل هم اعتقاد پیدا میکنند  .(البته من هنز نه کسی را چیز خور کردم نه خودم چیز خور شدم )

 

و هرچی مادرم و بقیه بزرگان خاندان و خاله خان باچیا و همسایه هاو اهالی محترم شهر و بعضی وقتا هم دکترای فوق تخصص حلق و گوش و بینی که از درمان مه به عجز اومده بودند میگفتن که "داروی این درد بخور دادن و آب نمک قرقره کردن و دونه (به ضم" د "و کسر "ن "،چقدر عرب شدم امروز ) دادن هست  "زیر بار این علف ملفا نمیرفتم که نمیرفتم و میخندیدم و میگفتم "اخه وقتی داروی شیمیایی کاری نکرده خیلی معذرت میخام پشگل خرماده چه کار میتونه بکنه؟" و میگفتم" اینا همش در اثر تلقینی بوده که قدیما به خودشون میکردن و نه اثر اون ماده "

خلاصش یه بار مادرم نشست و قصه های قدیم را برام تعریف کرد و گفت" عزیز دلم دختر گلم به جای اینکه این همه ددرو سختی را تحمل کنی یه بار حرف منو فقط برای امتحان گوش بده "و گوش دادم و واقعا معجزه الهی را دیدم دارو بسیار موثر افتاد و از اون همه دردو سختی راحت شدم تا جایی که خودم شدم مبلغ اون .......و حتی یه بار در جاای خوندم که در بیمارستانهای ژاپن از این ماده به عنوان ضده عفونی گننده اصلی استفاده میکنند

 

خوب مواد لازم  جهت دُونه پشگل مچلاق(به گفته عوام ) :

 

عنبر نصارا به تعداد کافی (عنبر نصاری) یا انبر نسارا به فضولات و مدفوع الاغ ماده(توجه کنید از حیوان نر هیچ اثری نداره ) می‌گویند که درمان برخی بیماری ها از جمله سینوزیت و همچنین خاصیت ضد عفونی کنندگی دارد.و در فقه اللغة است که این کلمه تلویحاً بدین معناست که این فضولات به مثابه عنبر است برای مسیحیان!!

زغال چوب سه تکه (یه وقت زغال سنگ نخریدا )

آتیش گردون یک عدد

چادر زنانه رنگی  یا ملحفه یک عدد

تذکر:عنبر نصارا میتونید وقتی که بیرون شهر به دامن طبیعت میرید تهیه کنید به صورت آزاد و کاملا مجانی هرچه که میتونید برداشت کنید و در یک کیسه بریزید البته وجود یک فوق تخصص لازم است که فضله نر و ماده اش را تشخیص بدهد .عطاری ها به قیمت گزاف نیز این ماده را میفروشن

در محیط اتاق و با لباسهایی که میخواهید آنها را دوباره بپوشید این کار را انجام ندهید و چون بوی تندی میگیره

طریقه مصرف

ابتدا زغال  را در اتش گردان ریخته روی شعله به عمل آورید تا خوب سرخ شود .سپس در یک محیط سر باز مثلا حیاط خانه یا بالکن یا نهایتا توی دستشویی یا حمام (که بو داخل ساختمان نپیچه ) آتش کردان را روی یک جسم فلزی قرار دهید و چند عدد عنبر نصارا را با انگشت روی زغال ها پودر کنید (نگران دستاتون نباشد بعدش میشوررید)و بعد چادر را روی سرتون و اتش گردان کشیده و نگذارید دود ها از محفظه چادر خارج شود . ممکن است بوی تند و دود غلیظ  آن باعث ناراحتی شما شود در این صورت چند لحظه سرتان را از زیر چادر بیرون آورید ، نفس تازه کنید و دوباره وارد استخر دود شوید. توصیه مکینم تحمل داشته باشید و صورتتان را به آتش گردان نزدیک کنید و بگذارید چنددقیقه دو ناشی از سوختن مواد به صورت ، پیشانی و سواراخهای بینیتان وارد شود

ان شاالله بهبودی  کامل حاصل میشود با اجام عمل چند بار در هفته

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:9  توسط ریحانه شايگان   | 

توجه                                توجه

اين وب لاگ به دليل مشغله زياد نويسنده تا اطلاع ساندويچ به روز نخواهد شد

خواهشمند است يه قطعه طلا به مغازه بعدي ۲۰۰متر جلوتر سر چهار راه حتي شما دوست عزيز

سيگار نخي نداريم

لطفا سوال نفرماييد حتي شما دوستان نازنازي به استثناي روزهاي تعطيل

مواد اشکنه موجود است

پارک نکنيد پنچر ميشود

يخ موجود است اونم چه جورش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:27  توسط ریحانه شايگان   | 

شکوه باران

زیر شاخه های قرمز تمشک

صدای خنده کودکان بادکنک به دست

و جنگلی که همه سبز است

و بعد

حرکت روی مه

از بالای کوهها

روی خود ابرها

آنجا که به تو نزدیک تر است

عظمت رویای زندگی را

به اوج میرساند

ای همه ، زیبایی ،

ای همه جلال و شکوه .

و از ان زیباتر

شکوه قصر طلایی کویر

که پادشاه قناعت

بر تختهای مخملی ماسه تکیه زده

بزرگترین حمام آفتاب را در آن بنا کرده است

آنجا که

رقص نرم ماسه ها از بالا به پایین تپه

از هزار موج سنگین دریا

با شکوه تر است

و بوته های ریز ریز سخت کوش

که سر از ماسه بیرون کشیده

با فروتنی به شاخه ی پهن برگ جنگل

میگویند :

"ما هم هستیم "

و مارمولک ها

این سربازان پادشاه

که سربازان همه زمین اند

شبها به انتظار دوباره آفتاب

ستاره ها را میشمارند

آنجا که شمردن نقاط سیاه آسمان

از شمردن ستاره ها بسیار آسان تر است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:1  توسط ریحانه شايگان   | 

۱۴ خرداد تولد منه هرکی کادو داره یا علیییییی

تازگی ها که نطق شعرم کور شده زدم تو خط کارای فرهنگی دعا کنید تا نطق فرهنگی ام هم کور بشه تا از شر من راحت بشید

ما اصفهانی ها معمولا هرجای کشور که پا میگذاریم بااین متلک روبرو میشویم که " اصفهانی خسیس" خوب من به عنوان یه اصفهانی اصیل میخام خیلی صادقانه پرده از این راز بردارم .

من خودم همیشه  به این موضوع معتقدم که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. پس حتی اگه واقعا اصفهانی هارا خسیس ندونیم به نظرم یه چیزائی بوده که الان به عنوان خساست ازش یاد میکنند .با این تفاصیل حساب مردم قزوین و رشت و آذر بایجان و عرب ها هم از این قائله مستثنی نیست که میگن ......... و حتما چیزکی در مورد اونا هم وجود داشته که الان میگن ... . بگذریم و دوباره به اصفهان برگردیم .

و اما رازهائی که میخام ازش پرده بردارم :

۱- هر ساله امار نشان میدهد که مدیران اصفهانی در مدیریت منابع و صرفه جویی در استفاده از آنها رتبه نخست را کسب میکنند .و این ندا در سال اصلاح الگوی مصرف حتما بارها به گوش شما رسیده که آمار ضایعات در استان اصفهان کمتر از جاهای دیگر بوده است .

 2- معمولا مردم شهرهای دیگر بعد از خرید یک جنس،  قیمت آن را بیشتر از قیمت خرید عنوان میکنند و مثلا کلاس و پرستیژ کار را به این میدانند که جنسی با قیمت بالا خریدکرده اند حتی اگر ارزان خرید کرده باشند به دروغ (البته مصلحتی ) میگویند که گران تر خریده اند اما این مساله در اصفهان کاملا حالت برعکس دارد ، در اینجا مردم زرنگی را به این میداند که جنسی را ارزان خریده باشند و اگر دو نفر یک جنس مشابه خریده باشند هر یک ادعا میکند که تو گران خرید کرده ای و فلان جا همین جنس را خیلی ارزان تر میداند ، البته دراینجا دیگر بحث کلاس و پرستیژ مطرح نیست نه بهتر است بگویم کلاس کار به ارزان خریدن است و گاهی این امر صرفا برای سوزاندن دل طرف مقابل است که بگویند تو ضرر کرده ای و ادم زرنگی نیستی و واقعا که دل یک اصفهانی که هیچ بلکه جگر او را با این حرف آتش میزنند . 

3- به کار بردن اصطلاحات بومی  روزمره بین مردم مانند ، تِلِکه پولس( این اصطلاح معمولا وقتی به کار میرود که کاری باب میشود وبرای آن تبلیغات زیادی انجام میدهند یا مردم برای انجام ان کار ازدحام میکنند و باید بابت آن مبلغی را بپردازند، اصفهانی با به کار بردن این اصطلاح در واقع میگوید که در این کار واقعا عمل مفیدی صورت نمیگیرد و فقط دامی برای جمع آوری پول مردم است )

 4- معمولا فروشنده های قدیمی که پیر مردهای بداخلاق اصفهانی هستند اجازه دست زدن به اجناس مغازه را به خصوص اگر متوجه بشوند مشتری قصد خرید ندارد را نمیدهند ومیگویند . برو پی کارت بیخودی دست نزن

5- این قضیه برعکس مورد 4است . در یک تحقیق که در زمینه کار آفرینی انجام شده بود به این نتیجه رسیدند که مغازه داران اصفهانی (البته نه پیره مردها ) پر فروش ترین ومشتری گیرترین فروشندگان ایرانی هستند . معمولا یک مغازه دار اصفهانی مشتری ای را که فقط قصد مشاهده ویترین را دارد با به کار بردن ترفندهای لفظی کسب به داخل فروشگاه می کشاند و آنقدر توضیح در مورد اجناس مختلف میدهند و با حوصله آنها را برای مشتری باز میکنند که خجالت بکشد و بعضا مجبور به خرید جنس نا خواسته بشود و اگر شما احتمالا ایرادی از جنس مورد نظر بگیرید یا نمونه های مشابه را برای شما باز میکند یا آدرس فلان همکار را میدهد که فلان جا جنس مورد نظرشما را دارد یا آنقدر از ایراد شما ایراد میگیرد که آن ایراد به نظر شما خوشایند شود (اینجانب به عنوان یک اصفهانی گاهی جرات رد شدن از جلوی ویترین مغازه ها  را ندارم  چون میدانم که فروشنده مرا مجبور به خرید مکیند حتی اگر از جلوی فروشگاه کفش مردانه عبور کنم که هیچ ربطی به من ندارد  )

6- موارددیگر در دست هیه و تنظیم است

با همه این تفاصیل که به نوعی نشان دهنده وجود رگه هایی از خست در مردم اصفهان است به نظر من بیشتر اوقات مسایلی مانند مدیریت ، زرنگی ، صرف جویی، آینده نگری  و گاهی حسادت و رقابت با خساست یاد میشود .

نگاهی دیگر به مساله :

۱-آیا اگر مردم اصفهان واقعا مردم خسیسی بودند اصفهان به عنوان دومین شهر بزرگ و صنعتی ایران  میتوانست رتبه های برترعلمی مانند وجود مراکزی مثل مرکز رویان و مجتمع های عظیم فولادی وپتروشیمی و صنعتی و پزشکی را به خود اختصاص دهد؟ 

۲- آیا باز هم  اصفهان به عنوان  تمیزترین و زیبا ترین شهر ایران از نظر عمرانی و شهری رتبه میگرفت ؟

۳-آیا اگر ما واقعا خسیس بودیم حاضر بودیم اب زنده رود زیبای خودمان را به کویرات یزد و کرمان بدهم و اکنون شاهد بستر خشک رودخانه باشیم( که این خشکی آه از نهاد هر اصفهانی  بلند میکند) ؟ 

۴- آیا باز هم موفق ترین شهر در جذب توریست داخلی و خارجی بودیم ؟ ناگفته نماند که مدیریت اسکان مسافران در شهر اصفهان جزو بهترین نمونه های موفق مدیریتی در کشور اعلام شده ، آیا اگر ما خسیس بودیم بودیم حاضر بودیم در ازای کمترین مبالغ پارک ها و مدارس و ارگان های دولتی خود را دراختیار مسافران قرار دهیم تا ویرانش کنند ؟

آیا حاضر بودیم بودجه کلانی را صرف کاشت گل و چمن کنیم تا اصفهان سرسبزترین شهرایران شناخته شود ؟ آیا اصفهان باز هم به عنوان شهری با بیشترین تعداد پل های چند طبقه هوایی و خیابان کشی های اصولی یاد میشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 جمع بندی :

 با توجه به نتایج مثبت و منفی آزمایشات من به نظر شما آیا واقع مردم اصفهان خسیس هستند ؟؟؟

.............................................................تهیه و تنظیم ریحانه خانم شایگان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:0  توسط ریحانه شايگان   | 

در پاسخ نامه ای که دوستی نوشتن چرا دیگر شعر نمیگویید

آورده اند که ریحان حکیم در فصلی از زندگی خود خطاب به فرزندش چنین نوشته :

فرزندم! زمانه زمانه ي سانسور حقايق است ،

 زمانه زير پا له كردن شقايق

 نه زمانه سوار شدن بر قايق و لذت بردن از دقايق ،

زمانه پشت پرده بازي كردن و گربه رقصاندن  .

 پس چگونه از من ميخواهي كه پرده ها را پاره كنم وجلوي صحنه بجاي گربه برقصم ؟ 

 در صورتي كه مجازات رقصيدن زن روي صحنه يكسال ابطال كارت سوخت اوست .

زمانه زمانه برج سازي كردن است و با سگ بازي كردن و گربه را نازي كردن.

 نه زمانه خانه سازي كردن و عشق بازي كردن

آري فرزندم زمانه شعر و شاعري به سر آمده

بگذار اشعار من نيز در سانسور خفه شوند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:58  توسط ریحانه شايگان   | 

تو کیستی ؟

که با منی در خواب و بیداری

و غافل نمیشوی از من

در جهل و هوشیاری

ای زنده داور

و ای مونس یاور

در تلاطم زندگی مواجم همیشه

پناهم بوده ای در طوفانها

و همیشه

در اوج نگاهم بوده ای

در کامرانیها

و اکنون

طوفان زده ام باز

به سویت آورده ام دست نیاز

که از من بگیر

هر آنچه تو را از من میگیرد

و هر آنچه

حس با تو بودن را در من میمیرد

ای روزی دهنده کریم

قلم در دست میگیرم

 و با نام تو اغاز میکنم

بسم الله الرحمن الرحیم

میخواهم بنویسم

و نمیدانم که در این مجال فرصت دارم؟

که دوباره بگویم

خدا دوستت دارم!!!!  ؟

..........................................................................تقدیم به خدای مهربانم (نوشته ریحانه جون )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:39  توسط ریحانه شايگان   | 

ریحانه تقدیم می کند

سروده شخصی

تقدیم به دوستان با صفایم

با تو بهار میشوم ، با تو جوانه میزنم

موج امید میشوم دل به کرانه میزنم

 

با تو شکوفه میدهم مست سرور میشوم

با شب سکوت را رنگ ترانه میزنم

 

با تو نسیم میشوم دشت به دشت و کو به کو

با تو به زلف آرزو یکسره شانه میزنم

 

با تو حکومت دلم سان نظامه میرود

تیر امید و عاشفی بر تو نشانه میزنم

 

با تو غم از میان رود پرده غصه میدرد

با تو به دشت لاله ها راه شبانه میزنم

 

با تو تمام روزها جشن به پا میکنم

شمع نثارمیکنم  گل به میانه میزنم

 

بی تو غزل فنا شود روح ز شعرم میرود

بی تو تمام روزها بانگ بهانه میزنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:10  توسط ریحانه شايگان   | 

ما نزد مشاور رفتیم و همه شرایط و موقعیتمان را برایش تعریف کردیم .اینکه هر دو کم درآمد هستیم و خانه و سرمایه از خودمون نداریم و از همه مهمتر اینکه من بیش تر از 5 سال از امین بزرگتر بودم .ولی مشاور مساله سنی را نانع ازدواج ما نمیدونست و گفت اینکه ما میگوییم مرد باید حداقل چند سالی از زن بزرگتر باشد یک اصل کلی است ولی نه اینکه هیچ استثنایی وجود نداشته اشد در کل جامعه ای که درآن مردها با زن هایی ازدواج کنند که از خودشان بزرگترندجامعه ایده ال روانشناسان نیست اما در این میان اگر مواردی داشتیم که بتوانند سر این موضوع کنار بیایند آنها را منع نمیکنیم

 و در مورد مشکلات اقتصادی هم به این نتیجه رسیدیم که یگر فرصتی برای ای کاش گفتن ها و به امید بهتر شدن وضع در آینده بودن نداریم آینده ما همین حالاست و باید زود اقدام هر چه زودتر اقدام کنیم .

توکل به و علاقه و محبتی که بین ما بوجود آمده بود در کمتر از یک هفته ما را سر سفره عقد نشاند .یک شروع ساده ، یک مراسم ساده و کوچک که در خانه ما و با حضور اقوام درجه یکمان برگزار شد .آغاز گر یک زندگی زیبا برای ما بود برای اینکه موضوع همیشه از رویا مخفی بماند من نیز از کار در شرکت استعفا دادم کار خود را عوض کردم از آن به بعد به کل از سرنوشت رویا و مجبذ بیخبر ماندم .بهتره این تیکه اشو خودتون حدس بزنید

.به جز مادر و یکی از خواهر های امین که مخالف سرسخت سرخت ازدواج ما بودند و مدام به من کنایه و زخم زبان میزند در روزهای اول مشکل دیگری نداشتیم ..ولی من صبر میکردم هرچند تحمل این کنایه ها برایم بسیاار سخت بود اما چیزی که مرا امیدوار به ادامه این زندگی میکرد تنها وجود امین و قلب رئوف و مهربان او بود

.من سعی میکردم با گفتگو با مشاور و خوش رفتاری بیش از حد نظر انها را نسبت به خودم عوض کنم .البته که کار سختی بود اما بعد از گذشت چند ماه بعد فکر میکنم خود انها نیز از این کشمکش ها خسته شدند و موضوع این ازدواج برایشان کم کم عادی شد .ما خانه مستقل نداشتیم و اگر با این درآمد کم میخواستیم کرایه خانه بدهیم حتما زود زیر بار فشار له میشدیم .اتاق 20 متری روی پارکینگ خانه پدر امین به اضافه سرسرای راه پله پشت بام آنها که اشپز خانه ما بود تنها سقفی بود که شاهد  خوشبختی ما بود .

ما از همان روزهای اول تصمیم گرفتیم به جای پرداخت اجاره خانه هزینه آن را صرف اقساط وام مسکن کنیم و پیش بینی کردیم که تا سه سال بعد صاحب یه آپارتمان کوچک خواهیم بود .

 ما خیلی زودتر آنچه فکرش را میکردیم صاحب بچه شدیم و این به خاطر تعجیل من به علت سن بالایم برای بارداری بود . زندگی ما در آن اتاق کوچک بدون مشکل نبود به خصوص با حضور بچه خیلی احساس خستگی از محیط خانه و تنگی جا میکردیم اما چیزی که ما را دلگرم میکرد تعهد ما نسبت به هم بود .در روزهای آخری که ما وام ما برای خرید خانه مهیا میشد و همه چیز آماده برای فرار از سختیهای این چند ساله بود .متاسفاه امین به یک بیماری ریوی سخت دچار شد و ما مجبور شدیم ماهیانه برای درمان بیماری او مبلغ زیادی را بپردازیم و همه آرزوهای ما برای خرید خانه باز هم به تعویق افتاد .ما هنوز به سختی زندگی میکینیم .اما با مشکلاتمان میجنگیم و هنوز و زندگیمان جریان دارد.......................................

دیگر ادامه ندارد .خسته شدم به خدا از بس راست و دروغ سر هم کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:51  توسط ریحانه شايگان   |